چی می شد ما یک چنین کتابخانه هایی توی شهرمان داشتیم؟؟؟
حالا نه اینقدر بزرگ ولی لااقل یک کم مجهز و زیباتر از بخش های کودکان فعلی



بخش کتابخانه کودکان کتابخانه ما خیلی به هم ریخته و کسل کننده شده. نقاشی های بچه ها که به دیوار نصب شده دیگه رنگ و رویی نداره. فانوس ها و کاغذهای رنگی که به دیوار آویزان شده اند به شدت چشم رو اذیت می کنه. هیچ نظم خاصی برای چیدن کتاب توی قفسه ها نیست. سر جمع فقط دو تا قفسه کودک داریم.قفسه نشریات کودک هم که نداریم.
چقدر دلم می خواست چیدمان قفسه ها و میزها رو عوض کنم، نقاشی ها رو از دیوار جدا کنم و همه رو توی یک کلاسور مرتب کنم. فانوس ها و کاغذهای رنگی رو بندازم توی سطل زباله و به جای آنها چندتا پوستر ساده و قشنگ از کودکان در حال مطالعه به دیوار نصب کنم. دو تا جعبه مداد رنگی بخرم و بریزم توی دو تا ظرف سفالی و بگذارم روی میز مطالعه کودکان،کتاب های کودکان رو با برچسب های رنگی به صورت موضوعی از هم جدا کنم.
بعد از بچه هایی که میان اینجا بخوام که در مورد موضوع های مختلف نقاشی بکشند
می دونم اگر یک چنین پیشنهادی بدم اولین جمله ای که از رئیس می شنوم اینه که: " نمیشه خانم حایری بودجه نداریم " و کلی توضیح راجع به این که مسائل مهم تری هست که باید براش پول خرج کرد.!!!
چقدر دلم می خواست می تونستم یک کتابخانه تخصصی کودکان تاسیس کنم. کاش لااقل می تونستم با یک خیر مدرسه ساز صحبت می کردم و ازش می خواست یک کتابخانه کودکان بسازه. بعد من اونجا کار می کردم و هر روز از مهدکودک های شهر دعوت می کردم تا بچه ها رو به کتابخونه بیارند و براشون قصه می خوندم و اونها در مورد آن قصه نقاشی می کشیدند. کاش می شد...
خوب دیگه خیالبافی بسه
باید برم کتابهای تازه رسیده رو توی سیستم ثبت کنم، کتابهایی که شاید تا سال دیگه کسی سراغی هم از آنها نگیره و بعد آخر سال ما آنها رو وجین می کنیم و می فرستیم به یک کتابخانه دیگه!!! یک دور نسبتاْ باطل
تا کی باید کارهای بیهوده انجام داد و فقط به فکر بالابردن آمار بود؟؟
یکی نیست جواب بده؟؟؟
مهم نیست که یک کتابدار ساده باشی یا مهندس ناظر بزرگترین پروژه عمرانی، مهم اینه که عاشق کارت باشی.
مهم نیست توی یک کتابخانه کوچک کار کنی یا توی بزرگترین کتابخانه شهر، مهم اینه که عاشق کارت باشی.
مهم نیست تو فضای آروم کتابخانه مشغول ثبت کتاب باشی یا روزانه ده تا جلسه با مدیران استانی داشته باشی، مهم اینه که عاشق کارت باشی.
مهم نیست ارباب رجوع به کتابخانه ات کودکان عاشق کتاب و دانش آموزان پشت سد کنکور باشند یا پژوهشگران و اساتید دانشگاه، مهم اینه که عاشق کارت باشی.
مهم ترین چیز برای آرامش در محل کار و رضایت شغلی اینه که عاشق کارت باشی.
افسوس که سعی می کنند زیبایی اسلام را در پشت سیاهی چادر و سیاه تر از چادر،
در پشت تعصب های زشت و غلط خویش پنهان کنند
امروز همان پسربچه با کلی خوشحالی، دو تا کتاب و یک کارت عضویت را گذاشت روی میز امانت. اسمش محمدمهدی بود گویا همکارم توی شیفت صبح، عضویتش را تمدید کرده بود. آنقدر چهره محمدمهدی دوست داشتنی بود که من با لبخندی بر لب، محو چهره معصومانه اش شده بودم. انگار با نشان دادن کارت عضویت جدیدش می خواست چیزی را به من بفهماند. چیزی شبیه به اینکه: "دیدی من هم عضو شدم و تونستم کتابهایی که می خواستم رو امانت بگیرم؟!"
دو تا کتاب آموزش خط امانت گرفت. ازش پرسیدم:"کلاس چندمی؟" خیلی زیبا و با غروری کودکانه ای گفت: "سوم" .
محمدمهدی علی رغم ظاهر ساده و شاید کمی فقیرانه اش آرامش، شیطنت، کودکی و زیبایی عجیبی داشت، آنقدر که این سوال را در ذهن من ایجاد کرد:
" چرا یک کتابدار نمی تواند کودکی را که به کتابخانه آمده و در چهره اش عشق به آموختن موج می زند در آغوش بگیرد و صمیمانه به او بگوید این آموختن را ادامه بده.این شوق به آموختن را برای همیشه زنده نگاه دار. به او بگوید بزرگتر که شدی مشکلات زیادی پیش رو داری ولی تو با همین زیبایی ادامه بده. چرا یک کتابدار نمی تواند چهره معصومانه این کودک را ببوسد و از او بخواهد که نرو، بمان تا آرامش کودکی ات این کتابخانه را از حس دوست داشتن و محبت و سادگی لبریز کند؟؟"
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...
خـانه تـکانی دلـت مبـارک
این مجموعه نفیس در سال 1379 جهت کتابخانه تخصصی وزارت امور خارجه تهیه و خریداری گردید و هم اکنون در جایگاه ویژه ای نگهداری می شود و زینت بخش کتابخانه است.مجموعه لانکامرر پر از ظرافت و هنرمندی های صحافان اسلامی سنتی از یکسو و هنر صحافان بزرگ غربی از سوی دیگر است و برگی زرین از تاریخ صحافی معاصر ایران است.
به نقل از وبلاگ مریم
حال و هوای صبح برای کار مناسب تر است. اما کمی دیر رسیدم. صبح زود بیدار شدن هم از سختی های نوبت صبح است.
قفسه کتابهای آموزشی نامرتب بود. دستی به سر و رویش کشیدم.
اما قفسه های کوچک کنار کتابخانه که نام بخش کودکان را روی آن گذاشته ایم خیلیی نامرتب است.
مشغول مرتب کردن آن ها شدم. خیلی وقت گیر بود. کتابها کوچکتر و سبکتر بود، قفسه ها هم کوتاه تر، اما آنچه موجب طول کشیدن این کار شد، ماهیت کتابها بود که ناخواسته مرا با خود به دنیای کودکی برد.
ماجراهای تَن تَن، داستانهای ژول ورن، ... و کتابهای سازمان پرورش فکری کودکان و نوجوانان، کیهان بچه ها و جدولهای دوست داشتنی اش، . یادش بخیر
یادم آمد روزهایی که برادرم کیهان بچه ها میخرید. قیمتش ۱۰ تومان بود. بعدازظهرهای تابستان کودکی ما به خواندن کیهان بچه ها و کتابهای کانون سپری شد.
اما از خاطرات دوران کودکی که بگذریم،
چقدر کتابخانه مرکزی شهر، کتاب برای کودکان کم دارد؟؟؟!!!
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد .
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."
به نظر من خیلی از ما مثل مرد اول فکر می کنیم، این روزها شعار بسیاری از ما این است:
مگه با این کار مشکلات ما حل می شه؟ قرار نیست با این کارها اوضاع عوض بشه!!
اگر کسی بخواهد کار جدیدی انجام دهد بی هیچ اندیشه و تفکری او را سرزنش می کنیم که با این کار قرار نیست مشکلات ما حل شود و به سادگی او را از انجام این کار باز می داریم. عادت کرده ایم که نق بزنیم و مشکلات را بزرگ و حل نشدنی جلوه دهیم.
به خاطر همین اکثر ما دچار روزمرگی شده ایم و جرأت انجام کارهای نو و سازنده را نداریم. در پس افکار و اندیشه ها و طرح های ما این ترس وجود دارد که با این فکر و اندیشه و کار مشکلی از مشکلات بیشمار ما کم نخواهد شد.
مخصوصاً در مسائل فرهنگی، مثلاً کتابخانه های عمومی کسی کار تازه ای انجام نمی دهد. فعالیت های کتابخانه عمومی در امانت کتاب و مسابقه کتابخوانی و نهایتاً یک نمایشگاه کتاب خلاصه شده است. این فعالیت ها بسیار ارزشمند و البته تأثیرگذار است. اما این ها تکراری است.